محمد تقي الأستر آبادي
5
شرح فصوص الحكمة
باشد . بيانش آنكه وجود نه صفتى بود انضمامى ، چون سواد و بياض ، بلكه در خارج عين موجود بود ، پس ثبوت خارجى وجود مر موضوع را وجود سابق نخواهد ، چه وجود نباشد جز اعتبارى ، و در خارج نفس ماهيت بود . و امّا زيادتى او در تصور به اين طريق نباشد كه نفس ماهيّت در ذهن باشد ، و وجود لا حق او شود در ذهن ، چون سواد و بياض ذوات محصّلهء خارجيّه را بلكه در ذهن نيز وجود از ماهيت منتزع شود ، و به يك نظر عين باشد ، چنان كه در خارج . مثلا انسان چون به ذهن در آيد ، و در ذهن موجود بود ؛ تواند بود كه وجود ملحوظ نباشد ، بلكه متصور نباشد . و وجود ذهنى نباشد الّا تصوّر ذهنى با ملاحظهء ذهنى . پس وجود در ذهن غير ماهيّت نبود . و ليكن چون وجود منتزع [ 86 ] شود مفهومى بود غير ماهيّت ، و در آن حال ماهيّت معرّا از وجود نشود . و اگر نه لازم آيد كه در حال ملاحظهء وجود ماهيت در ذهن نباشد . پس معلوم شد كه هر چند ماهيت را در ذهن معرّا از وجود ملاحظه كنند [ 3 ر ] مخلوط به وجود باشد . پس ثبوت وجود در ذهن شود در ظرف خلط و تعريه ، و انتزاع فرع منتزع منه باشد ، به هيچ دور لازم نيايد . و اين نيز قياس زوجيّت بود اربعه را كه لازم ماهيّت است و مخصوص به احدى الوجودين نيست هر چند در وقت ملاحظهء نفس اربعه زوجيّت منظور نباشد ، اما خالى از زوجيّت نباشد ، كه لازم از ملزوم تخلّف نكند . پس درست شد كه ثبوت شىء از براى شىء فرع ثبوت مثبت له است . پس موضوع بايد كه مسلّم الوجود بود پيش فن تا فن محمولات براى آن ثابت كند . پس موضوع هر علم يا بيّن بنفسه بود يا مبيّن شود در علم عامتر كه موضوع خاصّ حالى بود از احوال موضوع علم عامّ . چنان كه عرض ذاتى بود يا نوع عرض ذاتى ، يا نوعى موضوع علم عام را . و چون هر خاصّ مبيّن نشود الّا به عامّ ، موضوعات علوم خاصّه مبيّن نباشد به كنه كه موجب بصيرت تام است در علم ، الا اينكه مبيّن